خرید بک لینک
چن شب پیش ، ویدیوهای ندا ی.اسی و لایوی ک گذاشته بود رو دنبال میکردم ، ک تو ی لایو از دوس پسر قبلیش و اون سالهایی ک باهاش بوده صحبت میکرد ، اشک می ریخت و میگفت دلم ب حالش سوخت... اون از همه ما عاقل تر

برچسب: نویسنده: هستی حبیبی تاريخ: جمعه 24 اسفند 1397 ساعت: 23:18

این بی احترامی ک ب من تو این خونه ، تو این رابطه ها شد،،،، ب کمتر کسی شده

آرزوهای من تبدیل ب واقعیت میشن اگه یکم آدمایی ک دوسم دارن جدی تر بگیرم

برچسب: نویسنده: هستی حبیبی تاريخ: جمعه 24 اسفند 1397 ساعت: 23:18

اینجا ، تنها جایی ه ک وسط ه همه تنهایی ها و سختی ها، ب ذهنم میرسه ،،، بشدت سر دردم ،،، این مدت جنجالا و اعصاب خوردیای بی دلیل تو خونه پشت سر هم اتفاق می افته ،،، اونقدر ک دیشب با گریه تا 2 و نیم بیدا

برچسب: نویسنده: هستی حبیبی تاريخ: جمعه 24 اسفند 1397 ساعت: 23:18

امروز ک اینجا می نویسم چیزی حدود 12 یا 13 روز از نبودن امیر می گذره ...

سربازی ... و 7:30 صبح یک شنبه ی بارونی فراموش نشدنی ک از ذهن نمی ره ... آخرین خدافطی ... آخرین بوسه ...

برچسب: نویسنده: هستی حبیبی تاريخ: جمعه 24 اسفند 1397 ساعت: 23:18

از امیر خبری ندارم و فقد در این حد میدونم ک تصمیم گرفت بره محو بشه یا سربازی و بهم سپرد ک منتظرش نباشم! چهارشنبه خیلی معمولی سر کلاس نشسته بودم ، علی زد فاز شوخی و گف بیا مهمونمون کن و حواسم ب شوخی ه

برچسب: نویسنده: هستی حبیبی تاريخ: جمعه 24 اسفند 1397 ساعت: 23:18

تا کجا گفتم؟ تا روزای اولی ک پوریا همون بهترین پسر کلاس بهم پیشنهاد داد و خیلی سریع و صریح بود... منم خوشم می اومد ازش. راستش لبخندش خرگوشی حرف زدنش حتی ! خلاصه تا همین چن شب پیش رابطه مون کش و قوس دا

برچسب: نویسنده: هستی حبیبی تاريخ: جمعه 24 اسفند 1397 ساعت: 23:18

حرفای فالگیر تک ب تک شبیه و نیمه شبیه شد ... چیزی ک دلگیرم از برگشت یهویی م با امیر بود... از این ک همیشه ک ضعیف میشم همیشه ک کم میارم بر می گردم ب اون لعنتی و بعد باز جدایی ...رفتم پیشش ... کاش نمی ر

برچسب: نویسنده: هستی حبیبی تاريخ: جمعه 24 اسفند 1397 ساعت: 23:18

دیشب کسری خواست برم جلسه آموزشی ک دوستش ایمان میزاره ی مدت باهم کل کل داشتیم، چون نمی شناختیم همو ، چون علایق و رفتارامون متفاوت بود و من دائم عصبی بودم از دستش ، از بحثامون و از این  حس ک بهم علاقه نداره ،،، واسه همین از هم دور شده بودیم یکم تا دیشب و یا اون شب قبلش ، ک خیلی جدی در جواب اینکه بهش گفتم اون دوستت محل کار من میاد بهم درس بده؟ گف

برچسب: نویسنده: هستی حبیبی تاريخ: يکشنبه 19 فروردين 1397 ساعت: 13:15

امروز اولین روز سال 97 ه بی انرژی ترینم... سر صب اینستا رو باز کردم و یکی از دوستای معمولی دوران لیسانسم رو دیدم ک چن سال پیش ی پسر از تهران اومده بود دیدن دوستش  دانشگاه ما، می بینتش و ی دل ن صد دل عاشقش میشه و با اصرار خانوادش رو مجبور میکنه ب ازدواج ی عروسی فوق العاده گرفتن، خونواده پسر همه خرج رو دادن و بعدش رفتن تهران کم و بیش عکسای

برچسب: نویسنده: هستی حبیبی تاريخ: يکشنبه 19 فروردين 1397 ساعت: 13:15

صفحه بندی